تبليغاتX
شخکا: شبکه خنگولهای کتابداری ایران
اخبار ها حاکی از آن است که گروه جوانان ادکا پا در کفش ما کرده اند ..

ادکایی ها ۳۰۰۰ نسخه فراخوان مقاله را به صورت رنگی به چاپ رسانده و در پاکت هایی به روابط عمومی کلیه دانشگاه های کشور . کتابخانه ها ی عمومی و فرهنگسرا ها ارسال داشته اند .
اماجالب اینجاست که هنگام ارسال این پاکت ها در دفتر پست با ارائه ۵۰ تومان پول تو جیبی خانواده گرامیشان ..متوجه میشوند که جای آدرس گیرنده و فرستنده را برعکس زده اند .

به زودی تمامی نامه ها به دبیرخانه ادکا برگشت خواهد خورد ...
به این میگن ادکایی هایی که شخکا بازی در میارن ... امیدواریم پست شخکا بازی در نیاورد و بسته ها برگشت نخورد.

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 17:19  توسط خاله سیتا | 
مثل اینکه راستی راستی شخکایی ها خیال شخکابازی ندارن ....یا اینکه درگیر نمایشگاه کتاب شدن و وقت شخکابازی ندارن ....

بازم خاله سیتا که همچنان شخکاباز برتر است ....


راستش ماجرا از اونجا شروع شد که خاله بعد از یه روز پرکار از محل خدمت به منزل رهسپار بود .رکاب خاله هم که طبق معمول مترو  ...همین که خاله وارد مترو شد ... یه میله گیر آورد و طبق معمول آویزان.... .خواب و بیدار بودم که میدیدم افراد کوپه دارن با اشاره صحبت میکنند .
با خودم گفتم شاید ملاحظه خستگی خاله رو میکنند ... ای بابا ملاحظه کجا بود؟؟
بعد به خودم اومد .. نکنه از بس حرف این رئیس و اون رئیس کتابخانه رو گوش دادم  قدرت شنواییم تیر تپر شده ....
ای بابا چرا این جماعت صدا ندارن .... نکنه اسپیکرشون خاموشه ...
یک لگدی محکم به خودم زدم و فهمیدم که نه ....خواب نیستم ....
اینجا کوچه ناشنوایان بود و خاله توشون بور خورده بود.
بعد از تفهیم این شخکا بازی خاله به چرت ایستاده و آویزان خودش ادامه داد .

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 8:6  توسط خاله سیتا | 
شخکایی های عزیز .. سال نو تان مبارک ...
سعی کنید امسال کمتر شخکا بازی دربایورید ...به خاطر آبروی رشته هم که شده ... خودتان را کنترل کنید ...

سال خوبی داشته باشید و همراه سلامت باشید

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 18:56  توسط خاله سیتا | 
يه روزي (ببخشيد اين تكيه كلام افكايي هاست ...اشتباه گفتم)

خلاصه روزي يك شخكايي تو كيفش پول كم مياره و ميره كه مثل آدم هاي متشخص از عابربانك و حقوق اين ماه طيب و طاهر برداشت كنه ..... كلي اين ور و اون ور دنبال عابر بانك ميگرده ...

ذهي خيال باطل ..... گشتيم نبود .....نگرد نيست
خلاصه با كلي پرس وجو عابر بانكي از دور رويت ميشود كه خاله سيتا دوان دوان به طرف آن ...
دويدم  و دويدم سر عابر بانك رسيدم .... (به لحن دوران كودكي بخوانيد ....)
خاله جلو عابر بانك مي ايسته و مشغول جستجوي كارت عابر در انباه كاه (كيف دانشگاه=كمد آقاي ...)

صداي خنده اطرافيان به گوش ميرسد ... سرش را بلند ميكند كه ببيند ملت از چه شاد اند ؟

چند كارگر افغاني لبخند به لب خاله را مي پايند ....خاله به كارش ادامه ميده ... كارت رو كه پيدا مكنه ...قصد دخول در عابر بانكد داره كه ................................

جا تره و بچه نيست .... سرش رو كه بلند ميكنه سر در بانك رو بخونه ...مي بينه كه بلللللللله ...
بانك تغيير مكان داده و كارگر هاي افغاني عزيز دارند تل خاك از در بانك بيرون ميارن ....
قيافه خاله ديدني بود .... يكم از اين فجيع تر

آخه شخكايي تا چه حد ....گربه بيا من رو بخور ....

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 16:57  توسط خاله سیتا | 
۱) وقتی سوار آسانسور اداره میشید .. با کلی زحمت و یکی یکی همه طبقات رو بالا میروید تا طبقه ۷ بعد به علت حواث پرت .. بدون اینکه از آسانسور پیاده شوید  .... بر میگردید به طبقه خودتان 

تازه وقتی از آسانسور پیاده میشوید ... یادتان میافتد که طبقه ۷ کار داشتید و یادتان رفت پیاده شوید ...

 

۲) یه بار دیگه که شخکایی سوار آسانسور شد ... آسانسور در طبقه از ما بهترون (مدیر عامل و حراست و قائم مقام محترم ) نگه داشت . شخکایی خواست ( بر اثر فشار کاری ) با مشت  درب آسانسور را باز کند که صورت مدیر عامل محترم در مقابل دیدگانش ظاهر شد .... و مشت همانجا خشکش زد ....

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 1:23  توسط خاله سیتا |