![]() |
![]() |
|
|
يادم مي آيد وقتي در بلاد داغ جنوب ساكن بوديم وقتي كسي را مي خواستند صدا كنند، خود طرف هويتي نداشت و فرزند او بود كه اوراق شناسايي سفت و سختي براي طرف مي شد. به همين خاطر وقتي مي خواستند تو را صدا بزنند مثلا مي گفتند: مامان حسين، بابا كامران و .... حالا هم كه دوستان عزيز شخكايي لطف كرده اند و ما را مفتخر به لقبي كرده اند، به اين هوش و كياست اين عزيزان بر خود و خودشان مي بالم ولي هر چه فكر مي كنم تشابهات خود با پدر پسر شجاع را در نمي يابم ولي مي انديشم كه تفاوتها را دريابم كه باز هم نمي يابم. حال پيدا كنيد كه من بي نوا در اين لاادري فلسفي و بحران هويت چه مي توانم بكنم. تنها دو عبارت ازلي و ابدي راهگشايم مي شوند و با آهنگ ملايم و رنگين واژگان اين جملات كه بر پيشاني مغز هر كتابداري در ترم اول حك شده است، كمي آرام مي گيرم و همچون دكارت پس از جمله معروف "من فكر مي كنم پس هستم" كمي بر هويت جمعي خود مي بالم. و آن جملات معجزه آسا اينها ست: "اسم رشته را عوض كنيم" "چرا انجمن اين چالش را نهادينه نمي كند ( به جاي عبارت قديمي "چرا ما انجمن نداريم").
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفدهم مرداد ۱۳۸۶ساعت 15:50 توسط پدر پسر شجاع |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
مطالب این وبلاگ برگرفته از اتفاقات روزمره ی زندگی ماست!
دوغ! نوشابه! |
| برچسبها |
|
راننده (2) ماشین (2) حواس پرتي (2) غیر استاندارد (1) تنور (1) نام پدر (1) کرونا (1) دفترچه بیمه (1) هورمونهای زنانه (1) فرمها (1) زن دایی (1) تاکسي (1) کره محلی (1) نشانی ها (1) دایو (1) پول گاز (1) یواشکی ماشین برداشتن (1) اِل جی (1) صندلي عقب (1) ماشين شخصي (1) |
| پیوندها |
|
طنز کتابداری |
|
RSS
|