![]() |
![]() |
|
|
۱) وقتی سوار آسانسور اداره میشید .. با کلی زحمت و یکی یکی همه طبقات رو بالا میروید تا طبقه ۷ بعد به علت حواث پرت .. بدون اینکه از آسانسور پیاده شوید .... بر میگردید به طبقه خودتان
تازه وقتی از آسانسور پیاده میشوید ... یادتان میافتد که طبقه ۷ کار داشتید و یادتان رفت پیاده شوید ...
۲) یه بار دیگه که شخکایی سوار آسانسور شد ... آسانسور در طبقه از ما بهترون (مدیر عامل و حراست و قائم مقام محترم ) نگه داشت . شخکایی خواست ( بر اثر فشار کاری ) با مشت درب آسانسور را باز کند که صورت مدیر عامل محترم در مقابل دیدگانش ظاهر شد .... و مشت همانجا خشکش زد .... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوازدهم آذر ۱۳۸۶ساعت 1:23 توسط |
|
|
خیلی باحال میشود وقتی مشغول صحبت کردن با موبایل هستید ناگهان یادتان بیاید که باید یک پیام مهم را ارسال کنید.. و هرچه می گردید گوشی تان نیست!! بعد از پایان مکالمه گوشی را در دست ببینید و آن وقت....دیگه باید چه جوری ثابت بشه شخکایی هستییییییم؟!!!!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم آذر ۱۳۸۶ساعت 9:51 توسط |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
مطالب این وبلاگ برگرفته از اتفاقات روزمره ی زندگی ماست!
دوغ! نوشابه! |
| برچسبها |
|
راننده (2) ماشین (2) حواس پرتي (2) غیر استاندارد (1) تنور (1) نام پدر (1) کرونا (1) دفترچه بیمه (1) هورمونهای زنانه (1) فرمها (1) زن دایی (1) تاکسي (1) کره محلی (1) نشانی ها (1) دایو (1) پول گاز (1) یواشکی ماشین برداشتن (1) اِل جی (1) صندلي عقب (1) ماشين شخصي (1) |
| پیوندها |
|
طنز کتابداری |
|
RSS
|