دو هفته تمام منت تمام دوستامو كشيدم كه با من بيان بريم سینما فیلم شيش و بش رو ببينيم

بالاخره قسمت شد و يكي از دوستام رضايت داد باهام بياد. با كلي بدبختي اينترنتي بليط گرفتيم و كلي برنامه ريزي كرديم تا بتونيم بريم سينما

"راستش يادم رفت به مامانم خبر بدم كه دير مي‌رم خونه "

خلاصه ...

رفتيم نشستيم تو سينما و فيلم شروع شد . اواسط فيلم بود كه يهو يه شماره نا آشنا زنگ زد. گوشي رو برداشتم ديدم مامانمه، پرسيد : كجايي؟ منم گفتم با دوستم رفتم سينما

شاكي شد كه چرا بهش نگفتم و به هواي من رفته بيرون و نه موبايل نه كليد همراهش بر نداشته و پشت در مونده!

از اونجا به بعد دیگه فيلم كوفتم شد. اصلاً نفهميدم تهش چي شد. بعدش سريع پاشدم دربست گرفتم و اومدم خونه.

حالا چشمتون روز بد نبینه و گیر شخکایی جماعت نیافتید جلو در خونه خواستم کلیدامو در بیارم که ديدم اي دل غافل من اصلا کلید همرام نیست. مامانمم موبايل نداشت که بهش زنگ بزنم. ولی مي دونستم خواهرم يه كليد يدك از خونه ما داره، رفتم خونه خواهرم كليد رو ازش بگيرم، (خونه خواهرم تا خونه ما يه ربع راهه) كلي مسير طي كردمو وقتی رسيدم خواهرم زد زير خنده و گفت: مامان همين الان اومد كليد گرفت و رفت. ینی می‌خواستم همون جلوی در خونشون هاراگیری کنم!!! 

با اون حال برگشتم خونه و يك ساعت به گله و شكايت مامانم گوش دادم.

نتيجه اخلاقي 1: همه برنامه هاتونو به خانواده تون اطلاع بديد.

نتيجه اخلاقي 2: همیشه وقتی میرید بیرون با خودتون کلید ببرید

نتيجه اخلاقي 3: یه شخکایی هیچوقت نمی‌تونی به دوتا نتیجه اخلاقی بالا عمل کنه!

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم مهر ۱۳۹۰ساعت 22:18  توسط بونیتو | 
رفتم یه کتابخونه مثلا تخصصی با حدود ۱۰۰۰۰ عنوان کتاب

کتابداره اومده با کلی ناز می گه:

ما مدتهاست نامه زدیم به شما که بیاید و یه فیلد از کاربرگه کتاب توی نرم‌افزارمون حذف کنید ولی جواب ما رو ندادید!!!

گفتم: خانوم ما فیلدی حذف نمی‌کنیم، اگه لازمش ندارید پرش نکنید، شاید این فیلد یه فیلد ضروری برای یه کتابخونه دیگه باشه!

گفت: نه آخه اصلا بکار ما نمی‌آد و کارورزامون یه وقتایی اشتباه پرش می کنن و...

خلاصه از اون اصرارو از من انکار!

بعد از چند دقیقه بحث پرسیدم حالا این چه فیلدیه که اینقدر اضافه ست و جلوی دست و پای شما رو گرفته و اجازه نمیده به امر خطیر اطلاع‌رسانیتوت برسید؟

تو چشام نگاه کرد و گفت...

ینی چیزی که گفت تن کتابداران زیادی رو توی گور لرزوند، از آشوربانیپال گرفته تا دیویی و بقیه دوستان!

گفت ما فیلد "موضوع " رو لازم نداریم!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مهر ۱۳۹۰ساعت 15:2  توسط بونیتو | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
مطالب این وبلاگ برگرفته از اتفاقات روزمره ی زندگی ماست!
دوغ! نوشابه!

نوشته های پیشین
مهر ۱۴۰۰
شهریور ۱۴۰۰
مرداد ۱۴۰۰
تیر ۱۴۰۰
فروردین ۱۴۰۰
دی ۱۳۹۹
آذر ۱۳۹۹
اردیبهشت ۱۳۹۹
اسفند ۱۳۹۶
مرداد ۱۳۹۵
دی ۱۳۹۴
فروردین ۱۳۹۱
اسفند ۱۳۹۰
بهمن ۱۳۹۰
مهر ۱۳۹۰
تیر ۱۳۹۰
خرداد ۱۳۹۰
اردیبهشت ۱۳۹۰
فروردین ۱۳۹۰
اسفند ۱۳۸۹
مرداد ۱۳۸۸
اردیبهشت ۱۳۸۸
بهمن ۱۳۸۷
دی ۱۳۸۷
آذر ۱۳۸۷
آبان ۱۳۸۷
تیر ۱۳۸۷
اردیبهشت ۱۳۸۷
اسفند ۱۳۸۶
بهمن ۱۳۸۶
دی ۱۳۸۶
آذر ۱۳۸۶
مهر ۱۳۸۶
شهریور ۱۳۸۶
مرداد ۱۳۸۶
برچسب‌ها
راننده (2)
ماشین (2)
حواس پرتي (2)
غیر استاندارد (1)
تنور (1)
نام پدر (1)
کرونا (1)
دفترچه بیمه (1)
هورمونهای زنانه (1)
فرمها (1)
زن دایی (1)
تاکسي (1)
کره محلی (1)
نشانی ها (1)
دایو (1)
پول گاز (1)
یواشکی ماشین برداشتن (1)
اِل جی (1)
صندلي عقب (1)
ماشين شخصي (1)
نویسندگان

پدر پسر شجاع
overdose
آنه شرلی
اسکلت رقومی
ام وی ام
بونیتو
پروفسور بالتازار
جوجه اردک زشت
جودی آبوت
خاله سیتا
دوربین
سرندیپیتی
سنجد
ظرف شکن
فِلِرتیشیا
گوجه فرنگی باسواد
ممول کتابدار
نیش نیش
واتو واتو
وورووجک
کوزت
پیوندها
طنز کتابداری
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM