دیروز می خواستم برم جایی (نمی‌گم که ریا نشه) چون مسیرش مترو خور بود خودمو به اولین ایستگاه مترو رسوندم و رفتم سوار شدمم. وقتی داشتم می‌رسیدم به مقصد قبل از اینکه از قطار پیاده بشم، عینک دودیمو از کیفم آوردم بیرون و قشنگ با چند تا ها کردن و استفاده از پیرهنم پاکش کردم (دستمالشو گم کردم آخه) و حسابی که برق افتاد، بعد از پیرهنم آویزونش کردم که دم دستم باشه که به محض اینکه از ایستگاه مترو خارج شدم بزنمش به چشمم که آفتاب تند این روزهای تهران اذیتم نکنه!

خلاصه پیاده شدم و به طرف سطح زمین شروع به حرکت کردم، وقتی خواستم آخرین قسمت پله‌های ایستگاه رو هم بالا برم، بالاخره تصمصم گرفتم که عینکمو بزنم به چشمم! با خوشحالی تمام که بالاخره یه بار از این عینک تونستم استفاده بکنم داشتم پیش می‌رفتم که ناگهان دیدم همه جا داره تار می شه! بعد دیم که دارم خیس هم می‌شم!!! نگاهی به آسمون کردم و دیدم ابر سیاه تمام آسمون رو گرفته و از آفتاب خبری نیست و شیشه عینک من هم انقدر خیس شده نیاز به برف پاک کن داره!

همینجا با خودم گفتم اصلا عینک دودی زدن، اونم با برنامه ریزی قبلی! به شخکایی جماعت نیومده!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم خرداد ۱۳۹۰ساعت 9:32  توسط واتو واتو | 


یه جلسه دسته جمعی داشتیم با یکی از شرکت‌های همکارمون. تو این جلسه منو چندتا همکارام به همراه مدیرمون بودیم و اون شرکته هم با رئیسشون اومده بودن. خلاصه جلسه خیلی مهم و رسمی بود (مثلا). حالا با موضوع جلسه کار نداریم. یه بشقاب پر از شیرینی روی میز بود و چون جاش نا مناسب بود کسی نمی تونست ازش برداره، الّا مدیر اون شرکته، چون دقیقا بشقاب روی میز کنار دست اون بود. اونم نا مردی نمی‌کرد و تا فرصتی پیش میومد یه چنگ می‌زد تو شیرینیا و می‌ذاشت دهنش. منم که خندم گرفته بود روی یه تیکه یادداشت برای همکارم نوشتم "نگاه کن آقای مدیر چقدر شیرینی دوست داره!!!" :-)) اونم خوند و خندید. وقتی که جلسه تموم شد و همه به خیر و خوشی رفتن سر کارشون، مدیرمون منو همکارم رو صدا کرد که بیاید جلسه رو بررسی کنیم. همین که نشستیم دیدم یه کاغذ گذاشت جلومون! گفت اینو کی نوشته؟! من تا کاغذ رو دیدم 100تا رنگ عوض کردم و به همکارم چپ چپ نگاه کردم که ینی این کاغذ دست این چیکار می‌کنههههه؟ مدیرمون بنده خدا خودش جوابو داد و گفت این کاغذ رو به همراه چندتا یادداشت دیگه جلوی در اتاق جلسه پیدا کردم! بعدش هم کلی نصیحتمون کرد که از این کارا نکنیو آبروی خودتون و ما رو به باد ندید! خلاصه که به خیر گذشت ولی هنوز که یاد شیرینی خوردن اون مدیره میوفتم از خنده دلم ضعف می‌ره :-))

این شکلکای وبلاگ هم نمی‌دونم چرا کار نمی‌کنه متن بی شکلک موند. هرجا لازم دیدید خودتون شکلک بذارید :-)

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت 10:26  توسط واتو واتو | 
دیشب حدود ساعت 1.30 نصفه شب دیدم یکی داره زنگ خونه رو می‌زنه. با خودم گفتم این دیگه چه آدم بی ملاحضه‌ی .....ایه! رفتم با اخم سرم رو از پنجره بردم بیرون و گفتم بله؟!!  اون طرف هم سرشو آورد بالا و گفت: آقا این پراید نقره‌ایه مال شماست؟  ینی تا اینو گفت اصلا لحنم عوض شد! فکر کردم می‌خواد بگه بیا از اینجا ورش دار که من پارک کنم!  گفتم: کدوم؟! اونی که اونجا پارکه؟ چطور مگه؟!! گفت هیچی آقا فقط شیشه سمت شاگردش پایینه یهو نیان ببرنش! آقا تا اینو گفت از شرمندگی می‌خواستم از همون بالا خودمو بندازم تو کوچه. خلاصه کلی تشکر کردم و تو دلم گفتم شخکایی، به جای اینکه مثل واتو واتو سریع عکس‌العمل نشون بدی بذار ببین بنده خدا چی می‌گه!!!

راستی ماشین واسه دامادمون بود

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت 13:48  توسط واتو واتو | 

امروز که رفتم سر کار، تا از در وارد شدم چشمم خورد به یه جعبه از این بیسکوییت باحالا که روش کنجد و شوید داره. همچین قند تو دلم آب شد و گفتم ایول به این سازمان با این خدمات رفاهیش!!!. موقع خوردن چایی رفتم و یه بیسکوییت برداشتم، به مدیرمون که میز کنار من می شینه هم تعارف زدم، گفتم چی شده سازمان دست و دل باز شده جدیدا تند تند برامون بیسکوییت می گیره؟ اون بنده خدا هم با لب و لچه ی آویزون گفت، عزیز من آخرین باری که سازمان بیسکوییت داد پارسال بوده!!! از اون موقع تا حالا هرچی بیسکوییت خوردی رو من خریدم!

منم که از شرمندگی روم نمی شد نیگاش کنم، همینجوری که داشتم بیسکوییتم رو می خوردم گفتم، ولی خیلی بیسکوییتاش باحاله هاااا

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم فروردین ۱۳۹۰ساعت 15:55  توسط واتو واتو | 

یه بار یه شخکایی روز 5شنبه می‌ره سر کار و سر ظهر طبق عادت همیشه شروع به وب گردی می‌کنه که ببینه تو دنیا چه خبره.

بعد از زیر و رو کردن نت، از سایت دستور آشپزی گرفته تا سر زدن به وبلاگ عمه کلسوم و دایی محمود، با خودش می‌گه بذار ببینم راستی کارت‌های امتحان ارشد رو کی میدن؟ بعد که وارد سایت می‌شه می‌بینه نوشته: امتحان کارشناسی ارشد دانشگاه آزاد اسلامی رشته کتابداری در تاریخ 23 اردیبهشت سال 1389 در ساعت 14.30 برگزار می‌شود!!! حالا الان به نظرتون چه تاریخی و ساعت چنده؟

تاریخ ۲۳ اردیبهشت ۱۳۸۹ ساعت ۱۳!!!

در همین لحظه این شخکایی مثل واتو واتو با سرعت تمام کارت ورود به جلسه رو پرینت می‌گیره و با سرعت برق (منظورم اتوبوس‌های برقی میدان امام حسین است) به طرف اتوبان آهنگ و حوزه‌ی امتحانی حرکت می‌کنه!

جالبیش اینه که قبول هم می‌شه!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم فروردین ۱۳۹۰ساعت 14:43  توسط واتو واتو | 
یه بار یه شخکایی که می خواسته بره مسافرت، چند روز وقت می ذاره که تمام عیب های ماشینش رو از جمله لاستیک جدید و تنظیم موتور رفع کنه و وقتی که که کارش تموم می شه، پیروزمندانه و با افتخار به درایتش در روز ۲۹ اسفند مسافرتش رو آغاز می کنه! اما وقتی که ۵۰۰ کیلومتر از تهران دور می شه تازه متوجه می شه که ای دل غافل بیمه شخص ثالث و معاینه فنی ماشینش در تاریخ ۱۷ اسفند تموم شده!!! و اگه پلیس گیرش بیاره ماشینش رو اقلا برای ۱ هفته می کنه تو قیف! به همین خاطر سرش رو میندازه پایین و اون حس افتخار به خجالتی عظیم تبدیل می شه و مجبور می شه ۲ روز وقت بذاره که توی این ایام تعطیل بتونه ماشین رو بیمه کنه!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم فروردین ۱۳۹۰ساعت 10:36  توسط واتو واتو | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
مطالب این وبلاگ برگرفته از اتفاقات روزمره ی زندگی ماست!
دوغ! نوشابه!

نوشته های پیشین
مهر ۱۴۰۰
شهریور ۱۴۰۰
مرداد ۱۴۰۰
تیر ۱۴۰۰
فروردین ۱۴۰۰
دی ۱۳۹۹
آذر ۱۳۹۹
اردیبهشت ۱۳۹۹
اسفند ۱۳۹۶
مرداد ۱۳۹۵
دی ۱۳۹۴
فروردین ۱۳۹۱
اسفند ۱۳۹۰
بهمن ۱۳۹۰
مهر ۱۳۹۰
تیر ۱۳۹۰
خرداد ۱۳۹۰
اردیبهشت ۱۳۹۰
فروردین ۱۳۹۰
اسفند ۱۳۸۹
مرداد ۱۳۸۸
اردیبهشت ۱۳۸۸
بهمن ۱۳۸۷
دی ۱۳۸۷
آذر ۱۳۸۷
آبان ۱۳۸۷
تیر ۱۳۸۷
اردیبهشت ۱۳۸۷
اسفند ۱۳۸۶
بهمن ۱۳۸۶
دی ۱۳۸۶
آذر ۱۳۸۶
مهر ۱۳۸۶
شهریور ۱۳۸۶
مرداد ۱۳۸۶
برچسب‌ها
راننده (2)
ماشین (2)
حواس پرتي (2)
غیر استاندارد (1)
تنور (1)
نام پدر (1)
کرونا (1)
دفترچه بیمه (1)
هورمونهای زنانه (1)
فرمها (1)
زن دایی (1)
تاکسي (1)
کره محلی (1)
نشانی ها (1)
دایو (1)
پول گاز (1)
یواشکی ماشین برداشتن (1)
اِل جی (1)
صندلي عقب (1)
ماشين شخصي (1)
نویسندگان

پدر پسر شجاع
overdose
آنه شرلی
اسکلت رقومی
ام وی ام
بونیتو
پروفسور بالتازار
جوجه اردک زشت
جودی آبوت
خاله سیتا
دوربین
سرندیپیتی
سنجد
ظرف شکن
فِلِرتیشیا
گوجه فرنگی باسواد
ممول کتابدار
نیش نیش
واتو واتو
وورووجک
کوزت
پیوندها
طنز کتابداری
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM