![]() |
![]() |
|
|
برداشت اول:
شخکایی با جمعی از رفقا به مترو رسیدند. قرار بود همگی با هم سوار مترو شوند. این شخکایی با رفقا خداحافظی کرد و راه آمده را برگشت! وقتی بالا آمد دید که ای دل غافل! او هم باید سوار مترو میشده و یکی دو ایستگاه بعد پیاده میشده! مدتی هم گیج بود که من که تازه از اینجا داشتم برمیگشتم پس چرا دوباره آمدم اینجا؟!! برداشت دوم: یک شخکایی می خواست کلاس امروزش را کنسل کند. با مسئول آموزش آقای ش تماس گرفت. ولی هرچه توضیح میداد که کلاس فردا تعطیل است و جبرانیش را بعدا می گذارد آقای ش متوجه نمیشد تا اینکه آخر سر پرسید خب تعطیلی کلاس شما به من چه ربطی دارد؟! شخکایی گفت: آخه شما مسول آموزش هستید و باید با شما هماهنگی کنم! آقای ش گفت: بنده مدیرگروه دانشگاه الف هستم! تعطیلی کلاس شما هم به من ربطی ندارد. تازه آنوقت بود که دریافتیم این تشابه اسمی باعث شده که اصلا نگاه نکنیم که شماره چه کسی را گرفته ایم....الو الو آنتن نمیده هم دیگر توجیه خوبی نبود!! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم دی ۱۳۸۷ساعت 10:56 توسط اسکلت رقومی |
|
|
اینترنت دانشکده یکی از شخکایی ها مدتهاست قطع شده و برای استفاده از اینترنت باید مثل خانه به دوشان کوچ کرد به کتابخانه مرکزی..دیروز در میانه روز یک شخکایی برای وب گردی نیم ساعته آمد کتابخانه مرکزی و پس از دیدن یک جمع کثیر که پشت سیستمها نشسته بودند یک جا را انتخاب کرد و رایانه قابل حمل را راه انداخت. یک کابل هم از یکی از کیس ها بیرون کشید و به رایانه قابل حمل خود وصل کرد و مشغول وب گردی شد. مدتی گذشت و چندنفری گفتند: ای بابا..بازم قطع شد...اه.. اینجا هم اینترنت نیست که... شخکایی با خونسردی مشغول چک کردن میلهای خودش بود. .بعد از چند دقیقه مسئول بخش اطلاع رسانی او را صدا زد و گفت ببخشید...فکر کنم شما کابل سرور رو قطع کردید و به رایانه قابل حمل خود وصل کردید..... شخکایی وقتی این رو فهمید از خجالت آب شد و رفت میان فسیلهای زیر زمین!! بعدش زیر نگاههای خشم آلود کاربران رایانه ش رو برداشت و از آنجا گریخت!! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یازدهم اردیبهشت ۱۳۸۷ساعت 20:46 توسط اسکلت رقومی |
|
|
رفقای شخکایی...آی حضرات....ما رو زیر قیمت فروختن!! لو رفتیم...با دست خودمون خودمون رو لو دادیم! این هم یک کار شخکایی ازما بوده! امروز این نکته کشف شد...وای وای!! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوم بهمن ۱۳۸۶ساعت 16:27 توسط اسکلت رقومی |
|
|
فقط ۱۰ روز به تولد ظرف شکن بزرگ تاریخ باقی مانده است....
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم مهر ۱۳۸۶ساعت 9:23 توسط اسکلت رقومی |
|
|
روزگاری است عجیب!! این استاد یادش نبود که باید برای ترم گذشته تکلیف می دادیم و اون یکی استاد هنوز دهانتو باز نکردی میگه تکلیف ترمت کو؟!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم مهر ۱۳۸۶ساعت 15:19 توسط اسکلت رقومی |
|
|
این سئوالیه که ذهن منو به خود مشغول نموده است. چرا در اهواز کلاغ نیست؟ اگر هست کجا میروند که قابل رویت نیستند؟!! به این سئوال پاسخ دهید و جایزه بگیرید!
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هشتم شهریور ۱۳۸۶ساعت 8:39 توسط اسکلت رقومی |
|
|
امروز تصمیم گرفتم که شخکاکاری یک شخکایی را برایتان بنگارم. البته قراراست که به زودی رئیس شخکا(ظرف شکن) در مورد چگونگی این گروه شگفت انگیز و اعجاب آور پرنفوذ پستی را ارسال کند که احتمالا شاهد تغییراتی در ترتیب پستها خواهیم بود. الغرض...
از شخکاکاری های روزگار یکی هم این است که یک صبح دل انگیز پنج شنبه که قصد داری به اتفاق دو شخکایی دیگر به کارگاه بابای شخکایی ها بروی حسابی دیر شده باشد و با عجله قصد مسواک زدن را داشته باشی... به ناگه ببینی که به جای مسواک در دستان تو شانه ای است بزرگ که هیچ شباهتی با مسواک ندارد. ناسزاست که به خود می گویی و دنبال مسواکت می گردی!!! و این ماجراها.. ادامه دارد.... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پنجم شهریور ۱۳۸۶ساعت 8:43 توسط اسکلت رقومی |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
مطالب این وبلاگ برگرفته از اتفاقات روزمره ی زندگی ماست!
دوغ! نوشابه! |
| برچسبها |
|
راننده (2) ماشین (2) حواس پرتي (2) غیر استاندارد (1) تنور (1) نام پدر (1) کرونا (1) دفترچه بیمه (1) هورمونهای زنانه (1) فرمها (1) زن دایی (1) تاکسي (1) کره محلی (1) نشانی ها (1) دایو (1) پول گاز (1) یواشکی ماشین برداشتن (1) اِل جی (1) صندلي عقب (1) ماشين شخصي (1) |
| پیوندها |
|
طنز کتابداری |
|
RSS
|