![]() |
![]() |
|
|
یکی از آشناهای آقا تعریف می کرد که یکی از همکارهای خانمش دفترچه بیمه نداشته و داورهایی می خواسته که خیلی گران بوده است. دفترچه ایشان را می برد و به دکتر می دهد تا داروها را در آن بنویسد. بعد هم دفترچه را این آقا می برد داروخانه تا داروها را بگیرد. نوبتش که می شود دکتر داروخانه صدایش می کند و می پرسد این داروها برای کیست؟ او هم برای اینکه ضایع نباشد می گوید برای خودم. دکتر یواشکی در گوشش می پرسد: تغییر جنسیت داده اید؟ پاسخ می دهد خیر. می گوید پس خجالت نمی کشی این همه داروی هورمونی زنانه و داروهای مخصوص زنان در دفترچه ات نوشته اند؟ برچسبها: داروخانه, دفترچه بیمه, هورمونهای زنانه, دارو |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی و یکم شهریور ۱۴۰۰ساعت 10:22 توسط پدر پسر شجاع |
|
|
بابا تعریف می کرد که در قدیم که خانه ها تنور داشت هر چند وقت یکبار خانم نانوای محلی را می آوردند و از صبح شروع می کردند به خمیر کردن و نان درست کردن که کار پر زحمتی هم بود اما بچه ها کیف می کردند. یکی از این روزها که اصطلاحا خمیر داشتند هوس می کند که شکمی از عزا در بیاورد. می رود توی پستو و یواشکی به کوزه کره محلی دستبردی می زند و یک گلوله کره بر می دارد و آن وقت هم که پلاستیک یا وسیله ای برای قایم کردن نبوده و آن را می گذارد توی کلاهش. می رود سر تنور تا نانی از ننه بگیرد و برود بیرون با این کره نوش جان کند. کنار تنور که می رسد هوای مطبخ حسابی گرم بوده و تا منتظر در آمدن نانی از تنور باشد، کره شروع می کند به آب شدن و شره کردن روی صورتش که خطی از بین چرکهای صورت پیدا می کند و می آید پائین. ننه که می بیند بچه توی دست و پا است و از طرف دیگر اینقدر کثیف است که آبرویش را جلوی اصحاب غریبه نانوایی برده، عصبانی می شود یکی می زند توی سر پدر که یکباره تمام کرده از زیر کلاه می پاشد بیرون. ننه که ماجرای کره را نمی دانسته و اطلاعات پزشکی در مورد مغز سر آدم نداشته، شوکه می شود و می نشیند به زاری کردن که چه کار بدی کردم، مغز بچه ام در آمد و ریخت بیرون. برچسبها: نان, کره محلی, تنور, خمیر |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دهم شهریور ۱۴۰۰ساعت 16:35 توسط پدر پسر شجاع |
|
|
ماجراهاي جا گذاشتن بچه ها فراوان است. روزي در مشهد ميهمان دوستي بوديم که سه بچه داشت که يکي از آنها پسر دو ساله اي بود. مي خواستيم برويم شانديز. همه حاضر شديم و رفتيم و توي ماشينها نشستيم. حرکت کرديم و هنوز به سر کوچه نرسيده، ديديم که ماشين دوستمان ايستاد و سراسيمه به سمت خانه رفتند و با بچه برگشتند. يادشان رفته بود بچه را بياورند. چند وقت پيش جايي بوديم و خانواده اي که دختري 3 ساله داشتند با همه ما خداحافظي کردند و رفتند. بعد ديديم دخترخانمشان هنوز هست. از همه پرسيديم که آيا بچه را به شما سپرده اند يا خير و متوجه شديم که به هيچکس نسپرده اند و فقط فراموش کرده اند ببرندش. جالب بود که خود دختر بچه مي گفت: "آخه مي شه مامان و بابايي دخترشون رو جا بذارن؟" برچسبها: بچه, فراموشي, والدين حواس پرت |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم شهریور ۱۴۰۰ساعت 12:37 توسط پدر پسر شجاع |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
مطالب این وبلاگ برگرفته از اتفاقات روزمره ی زندگی ماست!
دوغ! نوشابه! |
| برچسبها |
|
راننده (2) ماشین (2) حواس پرتي (2) غیر استاندارد (1) تنور (1) نام پدر (1) کرونا (1) دفترچه بیمه (1) هورمونهای زنانه (1) فرمها (1) زن دایی (1) تاکسي (1) کره محلی (1) نشانی ها (1) دایو (1) پول گاز (1) یواشکی ماشین برداشتن (1) اِل جی (1) صندلي عقب (1) ماشين شخصي (1) |
| پیوندها |
|
طنز کتابداری |
|
RSS
|