یکی از آشناها راننده تاکسی است. می گفت که یک غروب مسافر سوار کردم که از سر مطهری ببرم و برسانم میدان هفت حوض. آخرین سرویسم باشد و بعد هم بروم خانه. همینطور که توی حال و هوای خودم بودم پیچیدم توی خیابان و کوچه خودمان و جلوی در حیاط که معمولا ماشین را پارک می کنم ایستادم. دستی را کشید و ماشین را خاموش کردم و وقتی که آمدم پیاده شوم، با کمال تعجب دیدم که سه نفر توی ماشین هستند و دارند با علامت سوال و تعجب مرا نگاه می کنند. من هم جور عجیب و غریبی نگاهشان کردم و یک لحظه با خودم گفتم اینها کی هستند و چرا توی ماشین من اینجا دم خانه نشسته اند؟ یکباره یادم آمد که ای داد و بیداد. اینها مسافرانم بودند و آنقدر غرق افکارم بوده ام که یادم رفته و به جای رفتن به هفت حوض آمده ام خانه.


برچسب‌ها: مسافر, حواس پرتی, رانندگی, راننده
+ نوشته شده در  سه شنبه دهم فروردین ۱۴۰۰ساعت 14:35  توسط پدر پسر شجاع | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
مطالب این وبلاگ برگرفته از اتفاقات روزمره ی زندگی ماست!
دوغ! نوشابه!

نوشته های پیشین
مهر ۱۴۰۰
شهریور ۱۴۰۰
مرداد ۱۴۰۰
تیر ۱۴۰۰
فروردین ۱۴۰۰
دی ۱۳۹۹
آذر ۱۳۹۹
اردیبهشت ۱۳۹۹
اسفند ۱۳۹۶
مرداد ۱۳۹۵
دی ۱۳۹۴
فروردین ۱۳۹۱
اسفند ۱۳۹۰
بهمن ۱۳۹۰
مهر ۱۳۹۰
تیر ۱۳۹۰
خرداد ۱۳۹۰
اردیبهشت ۱۳۹۰
فروردین ۱۳۹۰
اسفند ۱۳۸۹
مرداد ۱۳۸۸
اردیبهشت ۱۳۸۸
بهمن ۱۳۸۷
دی ۱۳۸۷
آذر ۱۳۸۷
آبان ۱۳۸۷
تیر ۱۳۸۷
اردیبهشت ۱۳۸۷
اسفند ۱۳۸۶
بهمن ۱۳۸۶
دی ۱۳۸۶
آذر ۱۳۸۶
مهر ۱۳۸۶
شهریور ۱۳۸۶
مرداد ۱۳۸۶
برچسب‌ها
راننده (2)
ماشین (2)
حواس پرتي (2)
غیر استاندارد (1)
تنور (1)
نام پدر (1)
کرونا (1)
دفترچه بیمه (1)
هورمونهای زنانه (1)
فرمها (1)
زن دایی (1)
تاکسي (1)
کره محلی (1)
نشانی ها (1)
دایو (1)
پول گاز (1)
یواشکی ماشین برداشتن (1)
اِل جی (1)
صندلي عقب (1)
ماشين شخصي (1)
نویسندگان

پدر پسر شجاع
overdose
آنه شرلی
اسکلت رقومی
ام وی ام
بونیتو
پروفسور بالتازار
جوجه اردک زشت
جودی آبوت
خاله سیتا
دوربین
سرندیپیتی
سنجد
ظرف شکن
فِلِرتیشیا
گوجه فرنگی باسواد
ممول کتابدار
نیش نیش
واتو واتو
وورووجک
کوزت
پیوندها
طنز کتابداری
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM