مادرم اولین نوه خانواده بود و خاندان متولی داشتند که خیلی از روشن شدن چشمشان به نوه اول خوشحال بودند. به همین خاطر بیشتر از اینکه در خانه پدر خودش باشد در خانه اربابی پدر بزرگ رشد کرده بود و همیشه خدا هم چند نفری بودند که کارهایش را بکنند. دست بر قضا ازدواج می کند و می شود عروس خانواده متمول دیگری اما کشاورز و گله دار. کارهای فراوانی باید از صبح تا عصر انجام می دادند. یک روز پدر بزرگ، بره ای را سر می برد برای خانواده و گوشتش را جدا می کند و کله پاچه اش را می گذارد که ناهار بخورند. مادر بزرگ هم به تازه عروس می گوید که کله پاچه را بار بگذار تا ما برویم صحرا و برای ناهار آماده اش کن. 

مادر هم کله پاچه را می گذارد و حسابی هم ادویه جات به آن می زند و منتظر می ماند که ظهر جلوی مادر شوهر مانوری از کدبانوگری بکند. ظهر که می شود و همه می آیند با اکراه می پرسند که چرا اینقدر بوی بد توی خانه می آید؟ خلاصه، مادر بزرگ از راه می رسد و می رود سروقت دیگ که ببیند کله پاچه جا افتاده است و اگر آماده است، بساط سفره را برپا کند. 

چشمتان روز بد نبیند که یک مادر شوهر قدیمی و گرسنه که کلی شکمش را صابون زده برای کله پاچه وقتی که در دیگ را بر می دارد می بیند یک کله و پاچه گوسفند شسته و تمیز و پخته در دیگ است اما با تمام پشم و موی کله گوسفند. یعنی مادر آنقدر کار نکرده بوده که نمی دانسته باید کله گوسفند را پاک و تمیز کرد و در دیگ گذاشت.

همین کدبانوگری و آشپزی باعث یک هفته قهر و پناه بردن به خانه مامان جون می شود.


برچسب‌ها: کله پاچه, آشپزی, کدبانو, مادر شوهر
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم آذر ۱۳۹۹ساعت 19:32  توسط پدر پسر شجاع | 

یکی از دوستان تعریف می کرد که یک مایکروفر جدید اِل جی خریده بودند. شرکت گفت که برای نصب و راه اندازی آن پنجاه هزار تومان می گیرد که در آن زمان رقم خیلی سنگینی به حساب می آمد. خیلی بهش برخورده بود که مگر می خواهند چکار کنند و به این ترجیع بند ایرانیها را که "مگر می خواهند شاخ غول بشکنند" را بیان کرده و دست به کار نصب و راه اندازی شده بود. 

خلاصه با کلی شور و شوق جایش را درست کرده و از روی راهنمای نصب، کارهای مقدماتی نصب و راه اندازی را انجام داده بود. همه دور آن جمع شده بودند تا شاهد لحظه شیرین روشن کردن این دستگاه جدید باشند. 

هر چه دکمه ها را می زنند که شروع به کار کند و از آن استفاده کنند، اتفاقی نمی افتد. هر چقدر هم راهنما را می خوانند و تلاش می کنند دستگاه خراب است و روشن نمی شود. شاکی شده و تماس می گیرند با شرکت که این دستگاه خراب است و ما شکایت داریم و باید آن را عوض کنید. شرکت هم زیر بار نمی رود چرا که قبلا گفته در صورتی که ما نصب نکنیم، مسئولیتی را به عهده نمی گیریم. خلاصه اینکه کار بالا می گیرد و این دوست ما تهدید می کند که شکایت می کنم و اگر شما هم جوابگو نباشید، به خود شرکت در کره شکایت خواهم کرد. چند روزی می گذرد و با پادرمیانی خانواده قرار می شود که نماینده پشتیبانی شرکت بیاید و ببیند ماجرا چیست؟ 

وقتی آقای نماینده با تجهیزات و یونیفورم مخصوص اِل جی می آید، همه خانواده با گارد عصبانی و شاکی جمع شده اند که ببینند ماجرا از چه قرار است و چه نتیجه ای حاصل می شود؟ با توجه به مسائلی که پیش آمده همه خودشان را آماده کرده بودند که چطور نماینده را راضی کنند که دستگاه از اول ایراد داشته و اینها مشکلی ایجاد نکرده اند. 

آقای نماینده می آید و دکمه ها را می زند و می بیند کار نمی کند. بعد پشت دستگاه را نگاه می کند که سیم برق دستگاه آویزان افتاده پشت لباسشویی که زیر کابینت نصب است و اصلا به برق وصل نشده. آن را به برق می زند و دستگاه خیلی شیک و مجلسی روشن می شود. 

به این دوست ما می گوید: بیزحمت قبل از شکایت به شرکت اصلی در کره، سیم برق را هم وصل کنید. 

 


برچسب‌ها: خدمات پس از فروش, مایکروفر, اِل جی, شکایت
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم آذر ۱۳۹۹ساعت 12:3  توسط پدر پسر شجاع | 

یک زمانی، پایگاه اطلاعاتی کتابشناسی ملی ایران روی سی دی منتشر می شد و باید هر فصل سی دی را می خریدی و توی سی دی درایو کامپیوتر می گذاشتی و آن وقت می توانستی وارد برنامه شده و اطلاعاتی که می خواستی را جستجو و پیدا کنی. چون سیستمهای برنامه نویسی در دهه هفتاد آنقدر حرفه ای نبود، گاهی سیستم باگهایی داشت و برنامه به خوبی کار نمی کرد.

یک روز صبح یکی از همکاران که کارش فهرستنویسی بود، با داد و بیداد آمد اتاق ما که این کتابخانه ملی هم شورش را در آورده. این چه برنامه ای است که نوشته اند و همیشه خدا مشکل دارد. من و همکارم هم که مسئول گزارش دادن باگهای برنامه برای رفع اشکالاتش بودیم رفتیم ببینیم که چه شده است. چند بار روی آیکن برنامه کلیک کردیم و دیدیم که وارد نمی شود. کلی برنامه های جانبی و کارهای معمول چک را انجام دادیم و دیدیم که درست نشد. مانده بودیم چه کنیم؟

من رفتم از روی میز کاغذ و خودکاری بیاورم که اشکال و راه هایی که رفته ایم را یادداشت کنم که در گزارش بنویسم. همینطور که دنبال کاغذ و خودکار روی میز و لای کتابهای منتظر فهرستنویسی می گشتم، چشمم افتاد به یک سی دی که رویش نوشته بود: "کتابشناسی ملی ایران". 

تازه فهمیدیم که این همکار ما فراموش کرده سی دی را داخل سی دی درایو بگذارد. چقدر هم از کتابخانه ملی و نرم افزار شاکی بود و غرغر کرد و بد و بیراه گفت.


برچسب‌ها: سی دی, نرم افزار, باگ, کامپیوتر
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم آذر ۱۳۹۹ساعت 11:53  توسط پدر پسر شجاع | 

یکی از دوستان می گفت زمانی یک پیکان داشتم که گاهی برادرم یواشکی آن را بر می داشت و می رفت بیرون و من همیشه از این مساله شاکی بودم. یک روز از سرکار برگشتم خانه و قبل از وارد شدن از لای نرده های حیاط نگاهی به پارکینگ انداختم و دیدم ماشینم نیست. زنگ را زدم و شاکی و با سر و صدا به مادرم توپیدم که باز این جمال ماشین من را برداشت و برد بیرون؟ چرا گذاشتی ببرد؟ و کلی داد و بیداد کردم و رفتم بالا. 

یک ربع گذشته بود و همچنان عصبانی و شاکی به مادرم غر می زدم و چغلی می کردم. تلفن خانه زنگ زد و مادرم جواب داد. آن وقت هنوز موبایل نبود. گفت که آقای نعیمی، نگهبان اداره تان است و با تو کار دارد. 

من (با عصبانیت): سلام آقای نعیمی، بفرمائید.

آقای نعیمی: آقای حامدی خوب هستید؟ کی تشریف می آورید ماشینتان را از اداره ببرید؟ من می خواهم در را قفل کنم و بروم اتاقها را کنترل کنم. زنگ زدم که اگر تشریف آوردید پشت در نمانید و معطل نشوید. 

تازه یادم افتاد که ای داد و بیداد. من آنقدر فکرم مشغول بوده که یادم رفته امروز با ماشین رفته بودم اداره و خودم با تاکسی آمده بودم خانه و کلی هم داد و بیداد راه انداختم.


برچسب‌ها: ماشین, فراموشی, یواشکی ماشین برداشتن
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم آذر ۱۳۹۹ساعت 11:47  توسط پدر پسر شجاع | 

اولین جلسه مشترک ساکنین اولین آپارتمانی بود که خریده بودیم. چند ماه بود ساکن این خانه جدید شده بودیم و مانند سایر آپارتمانها جلسه ساختمانی برگزار نشده بود. خانم یکی از همسایه ها خیلی برای جلسه ساختمان اشتیاق داشت و دائم هر کسی را که می دید غر می زد که چرا ما مثل سایر آپارتمانها جلسه نداریم. بالاخره قرار شد که یک شب جلسه ساختمان در منزل سازنده ساختمان که حالا ساکن یکی از آپارتمانها شده بود برگزار شود. حال این خانم همسایه برای برگزاری جلسه خیلی خوش بود و به شوخی می گفتیم حتی برای این جلسه رفته آرایشگاه و موهایش را هم رنگ کرده و لباس جدید خریده. 

خلاصه جلسه برگزار شد و مسائل مختلف مطرح شد. صحبت کولرها و آب دادن آنها و مسائل دیگر بود. یکی از همسایه ها که کنار من نشسته بود زیرگوشی داشت حرف می زد و گفت این کولرها فایده ندارد. باید کولر گازی نصب می کردند که دیگر راحت باشیم. 

من هم درآمدم و گفتم آره خیلی راحت است اما پول گازش خیلی زیاد می شود. 

ایشان هم خیلی جدی تائید کرد و گفت: خب بله، پول گاز هر روز گرانتر می شود و این هم یکی از مشکلات کولرهای گازی است دیگر. ولی راحت تر است و حتی با گرانی هزینه گازش می ارزد


برچسب‌ها: کولر گازی, پول گاز, ساختمان
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم آذر ۱۳۹۹ساعت 11:34  توسط پدر پسر شجاع | 

یک دوستی داشتم که در دوره ای از جوانی ما عاشق دکلمه های خسرو شکیبایی از کارهای محمدرضا عبدالملکیان، سید علی صالحی و سهراب سپهری با اسمهای  نامها، نشانی ها و صدای پای آب بود. در یک مهمانی کاست نشانی ها را گذاشته بود و همه کیف می کردند و دوست دیگری خیلی خاطرخواه این دکلمه ها شد. قاب کاست را برداشت و برای خودش یادداشت کرد که برود و یکی مثل آن را بخرد و کیفش مستدام تر شود. 

فردایش آمد مغازه این دوست ما و یک کاست به اسم ترانه های لری از فرج علیپور را انداخت روی میز پیشخوان و گفت که مرد حسابی، این چه کاستی است که معرفی کرده ای؟ خیلی مسخره است. 

دوست ما هم از سوتی ایشان زد زیر خنده. 

ماجرا از این قرار بود که طبق رسم رایج آن روزها، این دوست ما، کاست پر احساس و زیبای نشانی ها  را بر روی نواری قدیمی که همان ترانه های لری فرج علیپور بود و لازم نداشته بود ضبط کرده و آن را استفاده می کرد. این دوست دوم که غافل از این ماجرا بود وقتی جلد کاست را دیده بود فکر کرده بود که این همان نوار نشانی ها است و رفته بود این را خریده بود و وقتی توی ضبط گذاشته بود دیده بود به درد این می خورد که با یک دستمال برخیزد و لری کلاسیکی برقصد.


برچسب‌ها: نشانی ها, سید علی صالحی, خسرو شکیبایی, دکلمه
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم آذر ۱۳۹۹ساعت 11:25  توسط پدر پسر شجاع | 

یک زوج آشنا داشتیم که آقاهه 75 و خانومه 70 سال داشت. پدر خانوم فوت کرد و اینها فکر کردند که چه کنیم تا بتوانیم حقوق پدر فوت شده را نگه داریم و استفاده کنیم. تصمیم گرفتند که به صورت صوری و توافقی از هم جدا شوند تا حقوق پدر به دختر برسد و بعد دوباره برای ازدواج رجوع کنند. طلاق جاری شد و حقوق پدر مرحوم هم به حساب دختر خانم مطلقه‌ی هفتاد ساله جاری شد. بعد خیلی خوش و خوشحال خانوم به آقا مراجعه کرد که برویم و دوباره به عقد هم در بیاییم. 

آقای 75 ساله دستی به سبیلش کشید و گفت من در طول این 50 سال زندگی مشترک دنبال همچین فرصتی برای رهایی و آزادی بودم. حالا بیایم و خودم را گرفتار کنم؟ ما را به خیر و شما را به سلامت. برای رجوع و عقد مجدد شرمنده ام. 


برچسب‌ها: ازدواج, طلاق, رجوع, پشیمانی
+ نوشته شده در  یکشنبه نهم آذر ۱۳۹۹ساعت 18:59  توسط پدر پسر شجاع | 
در جوانی در اهواز زندگی می کردیم. استخر دانشگاه علوم پزشکی سانس ویژه ای داشت که ساعت 12 تا 2 ظهر برای دانشجویان بود. فصل امتحانات که می شد تنها مشتری آن من و پسرم بودیم. استخر با موسیقی شاد به صورت اختصاصی در تملک ما دوتا در می آمد. یک دایو شیرجه هم آنجا بود که در طی 6 ماهی که استخر می رفتیم، از آن بهره فراوان می بردیم و دلی از عزای شیرجه زنی در می آوردیم. یک روز که رفتیم استخر دیدیدیم که دور دایو را بسته اند و نمی گذارند از آن استفاده کنیم. پرسیدیم چه شده است؟ گفتند که این دایو غیر استاندارد تشخیص داده شده و غیرقابل استفاده است. حالا ما ماندیم و این شش ماهی که از دایو غیر استاندارد چقدر استفاده کرده بودیم.
برچسب‌ها: دایو, شنا, استخر, اهواز
+ نوشته شده در  یکشنبه نهم آذر ۱۳۹۹ساعت 18:51  توسط پدر پسر شجاع | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
مطالب این وبلاگ برگرفته از اتفاقات روزمره ی زندگی ماست!
دوغ! نوشابه!

نوشته های پیشین
مهر ۱۴۰۰
شهریور ۱۴۰۰
مرداد ۱۴۰۰
تیر ۱۴۰۰
فروردین ۱۴۰۰
دی ۱۳۹۹
آذر ۱۳۹۹
اردیبهشت ۱۳۹۹
اسفند ۱۳۹۶
مرداد ۱۳۹۵
دی ۱۳۹۴
فروردین ۱۳۹۱
اسفند ۱۳۹۰
بهمن ۱۳۹۰
مهر ۱۳۹۰
تیر ۱۳۹۰
خرداد ۱۳۹۰
اردیبهشت ۱۳۹۰
فروردین ۱۳۹۰
اسفند ۱۳۸۹
مرداد ۱۳۸۸
اردیبهشت ۱۳۸۸
بهمن ۱۳۸۷
دی ۱۳۸۷
آذر ۱۳۸۷
آبان ۱۳۸۷
تیر ۱۳۸۷
اردیبهشت ۱۳۸۷
اسفند ۱۳۸۶
بهمن ۱۳۸۶
دی ۱۳۸۶
آذر ۱۳۸۶
مهر ۱۳۸۶
شهریور ۱۳۸۶
مرداد ۱۳۸۶
برچسب‌ها
راننده (2)
ماشین (2)
حواس پرتي (2)
غیر استاندارد (1)
تنور (1)
نام پدر (1)
کرونا (1)
دفترچه بیمه (1)
هورمونهای زنانه (1)
فرمها (1)
زن دایی (1)
تاکسي (1)
کره محلی (1)
نشانی ها (1)
دایو (1)
پول گاز (1)
یواشکی ماشین برداشتن (1)
اِل جی (1)
صندلي عقب (1)
ماشين شخصي (1)
نویسندگان

پدر پسر شجاع
overdose
آنه شرلی
اسکلت رقومی
ام وی ام
بونیتو
پروفسور بالتازار
جوجه اردک زشت
جودی آبوت
خاله سیتا
دوربین
سرندیپیتی
سنجد
ظرف شکن
فِلِرتیشیا
گوجه فرنگی باسواد
ممول کتابدار
نیش نیش
واتو واتو
وورووجک
کوزت
پیوندها
طنز کتابداری
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM