مادرم اولین نوه خانواده بود و خاندان متولی داشتند که خیلی از روشن شدن چشمشان به نوه اول خوشحال بودند. به همین خاطر بیشتر از اینکه در خانه پدر خودش باشد در خانه اربابی پدر بزرگ رشد کرده بود و همیشه خدا هم چند نفری بودند که کارهایش را بکنند. دست بر قضا ازدواج می کند و می شود عروس خانواده متمول دیگری اما کشاورز و گله دار. کارهای فراوانی باید از صبح تا عصر انجام می دادند. یک روز پدر بزرگ، بره ای را سر می برد برای خانواده و گوشتش را جدا می کند و کله پاچه اش را می گذارد که ناهار بخورند. مادر بزرگ هم به تازه عروس می گوید که کله پاچه را بار بگذار تا ما برویم صحرا و برای ناهار آماده اش کن. 

مادر هم کله پاچه را می گذارد و حسابی هم ادویه جات به آن می زند و منتظر می ماند که ظهر جلوی مادر شوهر مانوری از کدبانوگری بکند. ظهر که می شود و همه می آیند با اکراه می پرسند که چرا اینقدر بوی بد توی خانه می آید؟ خلاصه، مادر بزرگ از راه می رسد و می رود سروقت دیگ که ببیند کله پاچه جا افتاده است و اگر آماده است، بساط سفره را برپا کند. 

چشمتان روز بد نبیند که یک مادر شوهر قدیمی و گرسنه که کلی شکمش را صابون زده برای کله پاچه وقتی که در دیگ را بر می دارد می بیند یک کله و پاچه گوسفند شسته و تمیز و پخته در دیگ است اما با تمام پشم و موی کله گوسفند. یعنی مادر آنقدر کار نکرده بوده که نمی دانسته باید کله گوسفند را پاک و تمیز کرد و در دیگ گذاشت.

همین کدبانوگری و آشپزی باعث یک هفته قهر و پناه بردن به خانه مامان جون می شود.


برچسب‌ها: کله پاچه, آشپزی, کدبانو, مادر شوهر
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم آذر ۱۳۹۹ساعت 19:32  توسط پدر پسر شجاع |