خواستم فقط شلوغی کرده باشم بگم من هم هستم!

ماشالله مدیر جدید!

نیومده طوفان کرده!

شخکا از حد تیم ملی ایران هم گذشت!

امیدوارم بتونم معاون و البته شخکاییه خوبی باشم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم فروردین ۱۳۹۰ساعت 23:20  توسط | 

دو ماهی بود ازش خبری نبود، همه جا رو هم زیر و رو کردم و پیداش نکردم! دنبال این بودم واسه کارت دانشجوییم المثنی بگیرم دیگه! رفتم دانشگاه یه سری مدارک می خواستن که من اون روز نداشتم! مجبور شدم برم یه روز دیگه برم دنبال کارت المثنی! نمیدونم چی شد که دیگه نرفتم دنبالش!

دو سه هفته ای گذشت. خواهرم کپی داشت اون هم یه عالمه هم واسه خودش هم واسه دوستای دانشگاهش! من هم گفتم بده من دانشگاهمون قیمت مناسبی میگره!

ازش گرفتمو تو دانشگاه با یه بدبختی براش کپی ها رو گرفتم! بهم زنگ زد و گفت استادمون گفته همین امروز باید جزوه ها رو ببرم دانشگاه! من مونده بودم با این همه کپی چه جوری از این ور شهر برم اون ور شهر! هیچی دیگه یکی از همکلاسی های دانشگام ماشین داشت که بهش گفتم می تونی منو برسونی، هزینش رو هم حساب می کنم!

قبول کرد و رسیدیم به دانشگاه خواهرم! چون جزوه ها سنگین بود و زیاد از دوستم خواستم بهم کمکم کنه! همین که می خواستیم وارد دانشگاه بشیم حراست ازمون کارت دانشجویی خواستن، گفتم من دانشجوی این دانشگاه نیستم، گفتن مشکلی نیست هر کارت دانشجویی رو قبول می کنیم!

اینجا بود که دوستم دو تا کارت از جیبش درآورد و نشون داد و وارد دانشگاه شدیم بالاخره! ازش پرسیدم چرا دو تا کارت داری! گفت یکش واسه تو دیگه! منو بگید انگار یه سطل آب ریختن رو سرم! گفتم تا الان چرا صدات در نیومده بود! گفت گذاشتم واسه روز مبادا! همینجا بود که من به سمتش رفتم که یه دونه محکم ....

 عجب همکلاسی شخکایی دارم من! اگه اعضا علاقه مند باشن بهش بگم بیاد عضو شخکا بشه!

همکلاسیه داریم؟


+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم فروردین ۱۳۹۰ساعت 20:15  توسط پروفسور بالتازار | 

تو محل کارمون به ما کلی خوارو بار داده بودند، من هم برحسب اتفاق اون روز ماشین برده بودم!

همه رو ریختم پشت ماشین، که همکارم اومد و گفت: "اگه میشه من هم وسایلم رو بذارم تو ماشین شما".

آخه مسیرامون تقریبا یکی بود، من هم قبول کردم.

راهی شدیمو همکارم تو یه اتوبانی بهم گفت اگه میشه اینجا نگه دارید من یه تاکسی تا خونمون بگیرم! فرض کنید تو اتوبان من نگه داشتم!

پیش خودم گفتم چی بگم اگه پلیس اومد، که یه دفعه یه فکری به ذهنم رسید!

یه شیشه آب تو ماشین داشتم و هوا هم خیلی گرم بود! کاپوتو باز کردمو الکی وانمود کردم ماشین جوش آورده! اتفاقا همین که داشتم آب میریختم آقا پلیسه هم اومد، گفت حرکت کن، من هم گفتم ماشین جوش آورده، گفتش امروز چه اتفاقی افتاده همه ماشین ها جوش آوردن، حرکت کن و برو که کلکت قدیمی شده! من یه نگاه کردم دیدم دو تا ماشین جلوتر از من یه ماشین هم پشت سرم همه کاپوتارو زدن بالا! ای وای کلکم نگرفت.

به همکارم گفتم بدو بیا که الانه جریمه بشم! حرکت کردیم رفتم یه کم جلوتر دوباره نگه داشتم! من که از رو نرفتم، گفتم این دفعه باید خودم دست به کار بشمو سریع یه ماشین برای همکارم بگیرم! سریع مشغول دست تکون دادن واسه تاکسی ها شدم، از اون طرف همکارم کاپوتو زد بالا و وانمود به خنک کردن آب باتری کرد! دوباره آقا پلیسه اومدو مچم رو گرفتو گفت این دفعه چی شده؟ لاستیکت ترکید؟ کمک می خوایید؟

من هم حول کردمو دلمو زدم به دریا و گفتم اصلا موضوع از اول یه چیز دیگه بوده، ما دنبال یه تاکسی برای همکارمون بودیم! پیش خودم گفتم الانه که جریمم کنه! گفت خوب از همون اول میگفتی، اصلا واسا خودم برات تاکسی بگیرم!

تا حالا پلیس به این باحالی دیده بودید؟

نتیجه اخلاقی: همیشه برای کلک زدن به اطرافت خوب نگاه کن!

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام فروردین ۱۳۹۰ساعت 23:0  توسط پروفسور بالتازار | 

سلام به همه 

قيچ قيچ

اومدم كه نگين نبود

قيچ قيچ

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام فروردین ۱۳۹۰ساعت 15:45  توسط نیش نیش | 

امروز که رفتم سر کار، تا از در وارد شدم چشمم خورد به یه جعبه از این بیسکوییت باحالا که روش کنجد و شوید داره. همچین قند تو دلم آب شد و گفتم ایول به این سازمان با این خدمات رفاهیش!!!. موقع خوردن چایی رفتم و یه بیسکوییت برداشتم، به مدیرمون که میز کنار من می شینه هم تعارف زدم، گفتم چی شده سازمان دست و دل باز شده جدیدا تند تند برامون بیسکوییت می گیره؟ اون بنده خدا هم با لب و لچه ی آویزون گفت، عزیز من آخرین باری که سازمان بیسکوییت داد پارسال بوده!!! از اون موقع تا حالا هرچی بیسکوییت خوردی رو من خریدم!

منم که از شرمندگی روم نمی شد نیگاش کنم، همینجوری که داشتم بیسکوییتم رو می خوردم گفتم، ولی خیلی بیسکوییتاش باحاله هاااا

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم فروردین ۱۳۹۰ساعت 15:55  توسط واتو واتو | 

من و یکی از دوستان دانشگاهم (دختر) رفتیم یه مرکز فروش کامپیوتر تا براش لب تاپ بخریم، تونستیم بعد کلی چک و چونه یه لب تاپ یک میلیون تومنی پیدا کنیم. بعد از خرید، گفتم من شیرینیمو می خوام. بنده خدا قبول کرد. من هم اون اطراف یه کافی شاپ میشناختم! انتخاب منو پذیرفت و با هم راهی شدیم! تو کافی شاپ من سفارشمو دادمو طرف رفت حساب کرد و با شیرکاکائو و کیک در حال اومدن طرف من بود و من یه دفعه گفتم یعنی می خوای منو با یه شیرکاکائو و کیک خر کنی (با صدای بلند)! همینجا بود که همه افراد حاضر در کافی شاپ برگشتنو منو دختر رو نگاه کردن! تصور کنید یه پسر به یه دختر چنین حرفی رو جلوی جمع بزنه! خیلی فضا سنگین بود. من که خیلی ضایع شدم، اون هم جلوی یه دختر. دختر خیلی عصبانی بود! من هم سعی کردم تا آخر دیگه هیچی نگم، مثل بچه آدم نشستم و شیرکاکائوم رو خوردم! دختر هم دیگه با من بیرون نیومد که نیومد.

 چه دنیای غریبی اون از همکلاسی (ماجرای کنفرانس) و این از دختر!

ولی وقتی یادش میفتم کلی می خندم! خیلی جالبه!

یعنی می خوای منو خبر کنی!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم فروردین ۱۳۹۰ساعت 22:12  توسط پروفسور بالتازار | 

آخ جاتون خالی چه مزه ای داد که هفته قبل از عید رو با هماهنگی همکلاسی ها تعطیل کردیم و نرفتیم سر کلاس!

هفته اول بعد از عید رو هم پیچوندیم و نرفتیم سرکلاس!

بالاخره این هفته رفتیم و با دوستم صحبت می کردم که گفت کنفرانس رو چه کردی! من هم گفتم نصفه نیمه انجام دادم. تعجب کرد و گفت نصفه نیمه چرا؟ گفتم تا دو هفته وقت داریم دیگه! گفت چی میگی، امروز باید کنفرانس بدیم! من هم چشمام شد 4 تا! گفتم خوب دو هفته نیومدیم دانشگاه در نتیجه دو هفته کنفرانس ها میفته عقب! اون هم با 6 تا چشم نگاه چپی به من کرد و گفت خنگول خوب قبل از عید ما کنفرانس داشتیم که نیومدیم پس هر موقع کلاس تشکیل بشه نوبت ما هست که کنفرانس بدیم!

من اینقدر اعصابم خورد شد که با جارو هم نمی شد جمعش کرد!

علاوه بر دو هفته پیچوندن، تعطلات عید هم زهرم شد!

رفتیم سرکلاسو ولی اصلاً به روی خودمون نیاوردیم که کنفرانسی باید ارائه بشه! خیلی خونسرد نشستیم به صحبت های استاد عزیزی که تعطیلات اینقدر بهش خوش گذشته بود که یادش نبود ما کاری باید انجام میدیم، گوش کردیم. راستش تا اون موقع اینقدر خودمو ریلکس ندیده بودم! همون زمان بود که من به خودم احسنت گفتم. 

خلاصه به خیر گذشت، اما فکر کنم اون دوستم دیگه با من نه مقاله برداره نه کنفرانس!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم فروردین ۱۳۹۰ساعت 20:41  توسط پروفسور بالتازار | 

                                                 

یه روز یه ادکایی تو کلاس نشسته بوده و استادش میاد و در رابطه با دکتر افشار صحبت می کنه و میگه که حال دکتر وخیمه!
از قضای روزگار گویا دبیر علمی همایش این دوره ادکا هم دکتر افشار! 
بنده خدا خیلی ناراحت میشه! آخه!
خلاصه این ادکایی از همه چیز بی خبر، نگران میاد خونه و ایمیلشو چک می کنه و می بینه که یه میلی براش اومده و نوشته وضع دکتر افشار مساعد نیست!
شوکه میشه، خیلی دپ میشه! اینقدر که ایمیل رو نخونده فوروارد میکنه به گروه بحث ادکا و میگه حتی اگه بشه برن ملاقات دکتر افشار!
سریع نظرات دوستان میاد: "واقعا متاثر شدیم، باور نمیکینم، قلبمون درد گرفت، شوکه شدیم، اصلا بهشون نمي خورد 85 سال داشته باشند و غیره".
یه چند دقیقه که نظرات میاد میفهمن که این افشار اون افشار نیست! 
بنده خدا این طلفک حول کرده بوده! آخه سرنوشت ادکا براش خیلی مهم بوده! همایش داشته رو هوا می رفته! (نازی! حول برش داشته!)
خلاصه اینکه ایرج افشار رو با دکتر ابراهیم افشار زنجانی اشتباه گرفته بوده!
خدا روح ایرج افشار رو بیامرزه و دکتر افشار زنجانی رو برای ما کتابداران سلامت نگه داره!

امان از این شخکابازی ادکایی ها!

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم فروردین ۱۳۹۰ساعت 19:26  توسط پروفسور بالتازار | 

یه بار یه شخکایی روز 5شنبه می‌ره سر کار و سر ظهر طبق عادت همیشه شروع به وب گردی می‌کنه که ببینه تو دنیا چه خبره.

بعد از زیر و رو کردن نت، از سایت دستور آشپزی گرفته تا سر زدن به وبلاگ عمه کلسوم و دایی محمود، با خودش می‌گه بذار ببینم راستی کارت‌های امتحان ارشد رو کی میدن؟ بعد که وارد سایت می‌شه می‌بینه نوشته: امتحان کارشناسی ارشد دانشگاه آزاد اسلامی رشته کتابداری در تاریخ 23 اردیبهشت سال 1389 در ساعت 14.30 برگزار می‌شود!!! حالا الان به نظرتون چه تاریخی و ساعت چنده؟

تاریخ ۲۳ اردیبهشت ۱۳۸۹ ساعت ۱۳!!!

در همین لحظه این شخکایی مثل واتو واتو با سرعت تمام کارت ورود به جلسه رو پرینت می‌گیره و با سرعت برق (منظورم اتوبوس‌های برقی میدان امام حسین است) به طرف اتوبان آهنگ و حوزه‌ی امتحانی حرکت می‌کنه!

جالبیش اینه که قبول هم می‌شه!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم فروردین ۱۳۹۰ساعت 14:43  توسط واتو واتو | 

عید همه شخکایی ها مبارک .

اینم ماجرای شخکابازی ما بدو ورود دهه 90خورشیدی

بعد از 3 یا 4 روزی که به صورت تراکتوری خانه تکانی درساعت 12شب روز 29 اسفند تمام کردیم. یک دوش آب گرم و آماده برای لحظه تحویل سال شدیم .

لباس های پلو خوری رو به تن کردیم و 7 سین سفرمون رو  به لطف سویا کامل کردیم. تازه ساعت 1 بود که فهمیدیم رابطه معنا داری بین شام نخوردن تا آن موقع شب و قارقور شکم وجود دارد . این بود که غذایی مبسوط به همراه دوغ زدیم به بدن.

کلی اینور و اون ور کردیم و کتاب خوندیم ، تلویزیون دیدیم، خندیدیم و ... تا اینکه ساعت 2:30 شد. از این جا به بعد اومدیم به رویاهایمان فکر کنیم که خوابمان برد ...بععععععععععله... ساعت 3:15 بود که با صدای تلویزیون از خواب پریدیم (ساعت تحویل سال2:50). بماند که با آن لباس های شق و رق چطوری خوابمان برد و دقیقا لحظه سال تحویل را خواب ماندیم.

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم فروردین ۱۳۹۰ساعت 11:9  توسط خاله سیتا | 
یه بار یه شخکایی که می خواسته بره مسافرت، چند روز وقت می ذاره که تمام عیب های ماشینش رو از جمله لاستیک جدید و تنظیم موتور رفع کنه و وقتی که که کارش تموم می شه، پیروزمندانه و با افتخار به درایتش در روز ۲۹ اسفند مسافرتش رو آغاز می کنه! اما وقتی که ۵۰۰ کیلومتر از تهران دور می شه تازه متوجه می شه که ای دل غافل بیمه شخص ثالث و معاینه فنی ماشینش در تاریخ ۱۷ اسفند تموم شده!!! و اگه پلیس گیرش بیاره ماشینش رو اقلا برای ۱ هفته می کنه تو قیف! به همین خاطر سرش رو میندازه پایین و اون حس افتخار به خجالتی عظیم تبدیل می شه و مجبور می شه ۲ روز وقت بذاره که توی این ایام تعطیل بتونه ماشین رو بیمه کنه!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم فروردین ۱۳۹۰ساعت 10:36  توسط واتو واتو | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
مطالب این وبلاگ برگرفته از اتفاقات روزمره ی زندگی ماست!
دوغ! نوشابه!

نوشته های پیشین
مهر ۱۴۰۰
شهریور ۱۴۰۰
مرداد ۱۴۰۰
تیر ۱۴۰۰
فروردین ۱۴۰۰
دی ۱۳۹۹
آذر ۱۳۹۹
اردیبهشت ۱۳۹۹
اسفند ۱۳۹۶
مرداد ۱۳۹۵
دی ۱۳۹۴
فروردین ۱۳۹۱
اسفند ۱۳۹۰
بهمن ۱۳۹۰
مهر ۱۳۹۰
تیر ۱۳۹۰
خرداد ۱۳۹۰
اردیبهشت ۱۳۹۰
فروردین ۱۳۹۰
اسفند ۱۳۸۹
مرداد ۱۳۸۸
اردیبهشت ۱۳۸۸
بهمن ۱۳۸۷
دی ۱۳۸۷
آذر ۱۳۸۷
آبان ۱۳۸۷
تیر ۱۳۸۷
اردیبهشت ۱۳۸۷
اسفند ۱۳۸۶
بهمن ۱۳۸۶
دی ۱۳۸۶
آذر ۱۳۸۶
مهر ۱۳۸۶
شهریور ۱۳۸۶
مرداد ۱۳۸۶
برچسب‌ها
راننده (2)
ماشین (2)
حواس پرتي (2)
غیر استاندارد (1)
تنور (1)
نام پدر (1)
کرونا (1)
دفترچه بیمه (1)
هورمونهای زنانه (1)
فرمها (1)
زن دایی (1)
تاکسي (1)
کره محلی (1)
نشانی ها (1)
دایو (1)
پول گاز (1)
یواشکی ماشین برداشتن (1)
اِل جی (1)
صندلي عقب (1)
ماشين شخصي (1)
نویسندگان

پدر پسر شجاع
overdose
آنه شرلی
اسکلت رقومی
ام وی ام
بونیتو
پروفسور بالتازار
جوجه اردک زشت
جودی آبوت
خاله سیتا
دوربین
سرندیپیتی
سنجد
ظرف شکن
فِلِرتیشیا
گوجه فرنگی باسواد
ممول کتابدار
نیش نیش
واتو واتو
وورووجک
کوزت
پیوندها
طنز کتابداری
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM