آخ جاتون خالی چه مزه ای داد که هفته قبل از عید رو با هماهنگی همکلاسی ها تعطیل کردیم و نرفتیم سر کلاس!

هفته اول بعد از عید رو هم پیچوندیم و نرفتیم سرکلاس!

بالاخره این هفته رفتیم و با دوستم صحبت می کردم که گفت کنفرانس رو چه کردی! من هم گفتم نصفه نیمه انجام دادم. تعجب کرد و گفت نصفه نیمه چرا؟ گفتم تا دو هفته وقت داریم دیگه! گفت چی میگی، امروز باید کنفرانس بدیم! من هم چشمام شد 4 تا! گفتم خوب دو هفته نیومدیم دانشگاه در نتیجه دو هفته کنفرانس ها میفته عقب! اون هم با 6 تا چشم نگاه چپی به من کرد و گفت خنگول خوب قبل از عید ما کنفرانس داشتیم که نیومدیم پس هر موقع کلاس تشکیل بشه نوبت ما هست که کنفرانس بدیم!

من اینقدر اعصابم خورد شد که با جارو هم نمی شد جمعش کرد!

علاوه بر دو هفته پیچوندن، تعطلات عید هم زهرم شد!

رفتیم سرکلاسو ولی اصلاً به روی خودمون نیاوردیم که کنفرانسی باید ارائه بشه! خیلی خونسرد نشستیم به صحبت های استاد عزیزی که تعطیلات اینقدر بهش خوش گذشته بود که یادش نبود ما کاری باید انجام میدیم، گوش کردیم. راستش تا اون موقع اینقدر خودمو ریلکس ندیده بودم! همون زمان بود که من به خودم احسنت گفتم. 

خلاصه به خیر گذشت، اما فکر کنم اون دوستم دیگه با من نه مقاله برداره نه کنفرانس!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم فروردین ۱۳۹۰ساعت 20:41  توسط پروفسور بالتازار |