من و یکی از دوستان دانشگاهم (دختر) رفتیم یه مرکز فروش کامپیوتر تا براش لب تاپ بخریم، تونستیم بعد کلی چک و چونه یه لب تاپ یک میلیون تومنی پیدا کنیم. بعد از خرید، گفتم من شیرینیمو می خوام. بنده خدا قبول کرد. من هم اون اطراف یه کافی شاپ میشناختم! انتخاب منو پذیرفت و با هم راهی شدیم! تو کافی شاپ من سفارشمو دادمو طرف رفت حساب کرد و با شیرکاکائو و کیک در حال اومدن طرف من بود و من یه دفعه گفتم یعنی می خوای منو با یه شیرکاکائو و کیک خر کنی (با صدای بلند)! همینجا بود که همه افراد حاضر در کافی شاپ برگشتنو منو دختر رو نگاه کردن! تصور کنید یه پسر به یه دختر چنین حرفی رو جلوی جمع بزنه! خیلی فضا سنگین بود. من که خیلی ضایع شدم، اون هم جلوی یه دختر. دختر خیلی عصبانی بود! من هم سعی کردم تا آخر دیگه هیچی نگم، مثل بچه آدم نشستم و شیرکاکائوم رو خوردم! دختر هم دیگه با من بیرون نیومد که نیومد.

 چه دنیای غریبی اون از همکلاسی (ماجرای کنفرانس) و این از دختر!

ولی وقتی یادش میفتم کلی می خندم! خیلی جالبه!

یعنی می خوای منو خبر کنی!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم فروردین ۱۳۹۰ساعت 22:12  توسط پروفسور بالتازار |