![]() |
![]() |
|
|
۱) وقتی سوار آسانسور اداره میشید .. با کلی زحمت و یکی یکی همه طبقات رو بالا میروید تا طبقه ۷ بعد به علت حواث پرت .. بدون اینکه از آسانسور پیاده شوید .... بر میگردید به طبقه خودتان
تازه وقتی از آسانسور پیاده میشوید ... یادتان میافتد که طبقه ۷ کار داشتید و یادتان رفت پیاده شوید ...
۲) یه بار دیگه که شخکایی سوار آسانسور شد ... آسانسور در طبقه از ما بهترون (مدیر عامل و حراست و قائم مقام محترم ) نگه داشت . شخکایی خواست ( بر اثر فشار کاری ) با مشت درب آسانسور را باز کند که صورت مدیر عامل محترم در مقابل دیدگانش ظاهر شد .... و مشت همانجا خشکش زد .... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوازدهم آذر ۱۳۸۶ساعت 1:23 توسط |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
مطالب این وبلاگ برگرفته از اتفاقات روزمره ی زندگی ماست!
دوغ! نوشابه! |
| پیوندها |
|
طنز کتابداری |
|
RSS
|