یک روز صبح اول وقت، شخکایی توپ و سرحال وارد کتابخانه ملی می شه و کلی ذوق می کنه که در منطقه خوش آب و هوای کتابخانه جایی یافته است که دارای امتیازاتی چون نور مناسب، اتصال به اینترنت، پوشش آنتن موبایل (کف موکت، مبله و...) است. طبق عادت همیشگی اول رایانه قابل حمل (با حفظ کپی حق) را با کابل اینترنت آشتی داده و دست هر دو را در دست سوکت اینترنت قرار می دهد. از شدت ذوق مرگی که بله این یه دونه سوکت اینترنتش وصله، دکمه روشن کردن رایانه را می زند و با خودش می اندیشد که تا رایانه روشن شود، سریع صدا شنوی یواشکی (همان هدفون خودمان) را در می آورد و به رایانه وصل می کند که اگر احیانا صدای رایانه باز بود، سرود افتتاحیه ویندوز کاربران ساکت را آزار ندهد.

اما چشمتان روز بد نبیند. غافل از اینکه در آخرین باری که رایانه خاموش بوده، یک موسیقی توپ با صدای بلند در حال پخش بوده و به دلیل کشیده شدن سیم برق و قطع باطری و در حالت استندبای رفتن رایانه، خواننده محترمه این موسیقی هم دو روزی در حالت استراحت و حرص خوردن بوده. که بابا آخه تکلیف ما رو روشن کن، یا خاموش کن یا بذار بخونیم. خلاصه تا قبل از اینکه سیم هدفون پیدا و وصل شود، موسیقی گوش نوازی برای کل اهالی کتابخانه ملی پخش می شود و کم مانده که همه به حرکات موزون در آیند که با اتصال سیم هدفون، قضیه به خیر و خوشی تمام می شود. حالا این نیروی واکنش سریع مانده و نزدیک به سی چهل جفت چشم متحیر، خنده های زیرزیرکی و نگاه کردن عاقل اندر سفیه تمامی مراجعین و مسئولین. در آن سکوت مرگبار که به آرامش بعد از طوفان می ماند، تغییر و تحولات فیزیولوژیکی به سرعت از فرق سر و محل رستنگاه مو شروع شده و اول رنگ سفید یخچالی، بعد بنفش جیغ، بعد قرمز گوجه ای متالیک یکی یکی و هریک به مدت ۵ بر رخسار این شخکایی بی پناه می نشیننند.

نتیجه اخلاقی: قبل از روشن کردن رایانه در محیط کتابخانه، از کاربران محترم درخواست کنید که محل کتابخانه را به مدت ۱۰ دقیقه ترک کنند تا چنین مشکلاتی پیش نیاید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن ۱۳۸۶ساعت 10:43  توسط پدر پسر شجاع |