یک روز یک شخکایی روی سکویی در محوطه کتابخانه ملی نشسته بود که یک دفعه یک آقایی از مقابلش رد شد. آن آقا دوباره برگشت و آن شخکایی را خیره خیره نگریست و باز شخکایی اعتنایی نکرد و آب میوه اش را نوش جان می کرد. کمی که گذشت دید آن آقا خیلی نگاه نگاه می کند. سرانجام گفت سلام. (این یعنی چیه آقا؟ چی می خوای؟! ) آن آقا گفت به جا نیاوردید؟ شخکایی می گوید که: متاسفانه خیر..شمارا جایی دیده ام ولی نمی دانم کجا!! موهای آن مرد سیخ می شود و با دندان قروچه ای می گوید که این همه با شما مصاحبه کردیم و درباره کلی مساله با شما کل کل کردیم حالا می گید که نمی شناسمتان؟!!! کمی فشار به مغز..کمی سوزاندن فسفر.... وااااااای! خدای من! شما دکتر فلانی هستید؟! ببخشید به جا نیاوردم!! ببخشید! خب..حالتون چطوره؟ این طرفها؟!! آن مرد با لب و لوچه ای آویزان جواب می دهد و بعد می رود!

... خب چی شده حالا؟! یادم رفته بود که کی بود دیگر! مگر چند بار دیده بودمش؟!

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اسفند ۱۳۸۶ساعت 13:28  توسط |