![]() |
![]() |
|
|
روز درختکاری بود و پنج درخت را به نام پنج استاد در محوطه کتابخانه کاشتیم. سر راهم آمدم کتابخانه کودکان و یکباره تلفنم زنگ زد و نیروی خدماتی کتابخانه سراسیمه گفت که سریعا تشریف بیاورید. نگران شدم و پرسیدم چه شده؟
گفت: یک نفر زد به ماشینتان و در رفت. یک وانت بود. رفتم دنبالش و گرفتمش. اول قبول نمی کرد ولی گفتم دوربین فیلم گرفته. یک فحش زیرلبی به یارو دادم که دم عیدی ما را به دردسر انداخته. گفتم حال چی شده؟ گفت سپر شکسته و قسمتی از ماشین تو رفته که بدون رنگ هم درست نمی شود. یک فحش دیگر دادم و نیم خیز شدم که بروم ببینم چه شد. یک هو یادم افتاد که اصلا من امروز ماشین نیاورده ام. برچسبها: ماشین |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم اسفند ۱۳۹۶ساعت 0:38 توسط پدر پسر شجاع |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
مطالب این وبلاگ برگرفته از اتفاقات روزمره ی زندگی ماست!
دوغ! نوشابه! |
| پیوندها |
|
طنز کتابداری |
|
RSS
|