روز درختکاری بود و پنج درخت را به نام پنج استاد در محوطه کتابخانه کاشتیم. سر راهم آمدم کتابخانه کودکان و یکباره تلفنم زنگ زد و نیروی خدماتی کتابخانه سراسیمه گفت که سریعا تشریف بیاورید. نگران شدم و پرسیدم چه شده؟ 

گفت: یک نفر زد به ماشینتان و در رفت. یک وانت بود. رفتم دنبالش و گرفتمش. اول قبول نمی کرد ولی گفتم دوربین فیلم گرفته.

یک فحش زیرلبی به یارو دادم که دم عیدی ما را به دردسر انداخته. 

گفتم حال چی شده؟ گفت سپر شکسته و قسمتی از ماشین تو رفته که بدون رنگ هم درست نمی شود.

یک فحش دیگر دادم و نیم خیز شدم که بروم ببینم چه شد.

یک هو یادم افتاد که اصلا من امروز ماشین نیاورده ام.


برچسب‌ها: ماشین
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اسفند ۱۳۹۶ساعت 0:38  توسط پدر پسر شجاع |